سفارش تبلیغ
خرید بلیط هواپیما، خرید و رزرو اینترنتی ، چارتر، سامتیک
نیکوترین خوى زنان زشت‏ترین خوى مردان است : به خود نازیدن و ترس ، و بخل ورزیدن . پس چون زن به خویش نازد ، رخصت ندهد که کسى بدو دست یازد ، و چون بخل آرد ، مال خود و مال شویش را نگاه دارد ، و چون ترسان بود ، از هر چه بدو روى آرد هراسان بود . [نهج البلاغه]

وقتی، دانایی به طریق داستان گفته بود که درختی در هندوستان است که هر که میوه ی آن را بخورد عمر جاودان می یابد. پادشاهی این سخن شنید، او از فرط راستی (سادگی - شاید هم طمع به عمر زیاد) کسی را به هند فرستاد تا میوه ی آن درخت را بیاورد.

آن مرد سال ها در هند به جستجو پرداخت. از هر که می پرسید مسخره اش می کردند که این مرد دیوانه است. بعضی ها هم به زبان تعریف و حمد ریشخندش می نمودند و او را به این سو آن سو می فرستادند و درخت هایی را نشانش می دادند. سرانجام وقتی آن پیک خسته، درمانده و نومید و اشک بار آهنگ بازگشت کرد، شنید که در همان مکان شیخی عالِم که قطبی بزرگوار است سکنی دارد با خود گفت : «من که کار دارم توفیق نیافتم، اکنون به نزد او بروم باشد که دعای خیری نماید.» با چشمی اشکبار نزد شیخ رفت.

شیخ پرسید : «از چه چیز نا امید هستی، موضوع چیست ؟»
مرد گفت : «شاه مرا بدین فرستاده تا درختی را که می گویند هر که میوه ی آن را خورد حیات جاودانه می یابد، پیدا کنم ولی سال ها گشته ام و نیافتم.»

شیخ خندید و بگفتا ای سلیم                   این درخت علم باشد در علیم
بس بلند و بس شگرف و بس بسیط           آب حیوانی و دریای محیط
تو به صورت رفته ای گم گشته ای         زان نمی یابی که معنی هشته ای

آن یکی کش صد هزار آثار خاست           کمترین آثار او عمر بقاست

آخر چرا به الفاظ و اسم ها چسبیده ای ؟ چرا به معنی و ذات و حقیقت توجه نمی کنی ؟
هر که به دنبال اسم بگردد به جایی نمی رسد باید مسمی را جست (نه این که تاریخ بافی کرد که مثلا مریم مادر یحیی را دید یا ندید یا رستم بود یا نبود.)

در گذر از نام و بنگر در صفات           تا صفاتت ره نماید سوی ذات
اختلاف حق از نام اوفتاد                   چون به معنی رفت، آرام اوفتاد


کلمات کلیدی:

نوشته شده توسط ف و الف عظیمی 88/11/11:: 10:45 صبح     |     () نظر

vizzzzzzz


کلمات کلیدی:

نوشته شده توسط ف و الف عظیمی 88/10/10:: 10:42 صبح     |     () نظر

محرم


کلمات کلیدی:

نوشته شده توسط ف و الف عظیمی 88/10/2:: 8:47 صبح     |     () نظر

ای رنجبر

تا به کی جان کندن اندر آفتاب ای رنجبر
ریختن از بهر نان از چهره آب ای رنجبر

زین همه خواری که بینی زآفتاب و خاک و باد
چیست مزدت جز نکوهش یا عتاب ای رنجبر

از حقوق پایمال خویشتن کن پرسشی
چند می‎ترسی ز هر خان و جناب ای رنجبر

جمله آنان را که چون زالو مکندت خون بریز
وندران خون دست و پایی کن خضاب ای رنجبر

دیو آز و خودپرستی را بگیر و حبس کن
تا شود چهر حقیقت بی‎حجاب ای رنجبر

حاکم شرعی که بهر رشوه فتوی می‎دهد
که دهد عرض فقیران را جواب ای رنجبر

آن که خود را پاک می‎داند ز هر آلودگی
می‎کند مردارخواری چون غراب ای رنجبر

گر که اطفال تو بی‎شامند شب‎ها باک نیست
خواجه تیهو می‎کند هر شب کباب ای رنجبر

گر چراغت را نبخشیده است گردون روشنی
غم مخور, می‎تابد امشب ماهتاب ای رنجبر

در خور دانش امیرانند و فرزندانشان
تو چه خواهی فهم کردن از کتاب ای رنجبر

مردم آنانند کز حکم و سیاست آگهند
کارگر کارش غم است و اضطراب ای رنجبر

هر که پوشد جامه نیکو, بزرگ و لایق اوست
رو تو صدها وصله داری بر لباب ای رنجبر

جامه‎ات شوخ است و رویت تیره‎رنگ از گرد و خاک
از تو می‎بایست کردن اجتناب ای رنجبر

هر چه بنویسد حکام اندرین محضر رواست
کس نخواهد خواستن زیشان حساب ای رنجبر
.: پروین اعتصامی :.


کلمات کلیدی:

نوشته شده توسط ف و الف عظیمی 88/9/22:: 9:22 صبح     |     () نظر

$$

fun$


کلمات کلیدی:

نوشته شده توسط ف و الف عظیمی 88/9/19:: 9:0 صبح     |     () نظر

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست
بگشای لب که قند فراوانم آرزوست
ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر
کان چهره مشعشع تابانم آرزوست
بشنیدم از هوای تو آواز طبل باز
باز آمدم که ساعد سلطانم آرزوست
گفتی ز ناز بیش مرنجان مرا برو
آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست
وان دفع گفتنت که برو شه به خانه نیست
وان ناز و باز و تندی دربانم آرزوست
در دست هر کی هست ز خوبی قراضه هاست
آن معدن ملاحت و آن کانم آرزوست
این نان و آب چرخ چو سیل است بی وفا
من ماهیم نهنگم عمانم آرزوست


کلمات کلیدی:

نوشته شده توسط ف و الف عظیمی 88/9/18:: 10:20 صبح     |     () نظر